|
منوي اصلي
درباره وبلاگ
به وبلاگ من خوش آمدید
آرشيو
شهریور 1401
خرداد 1399 اردیبهشت 1399 فروردین 1399 بهمن 1398 دی 1398 مرداد 1397 آذر 1396 آبان 1396 مهر 1396 شهریور 1396 مرداد 1396 تیر 1396 خرداد 1396 آذر 1395 مرداد 1395 خرداد 1393 اردیبهشت 1393 فروردین 1393 شهریور 1390
نويسندگان
كدهاي اضافه
طراح قالب
|
darknes (
<-PostCategory-> )
در زندگی دیگرم دستان م سرد است و قهوه ام و رد پای جا مانده اش در باران می درخشد رد پایم در انتظارش ...
کسانی که غرق در گناه هستن کم کم در تاریکی فروه می رن و به جای می رسن که دیگر هیچ نوری نیست . darknes یعنی تاریکی مطلق ( نویسنده میثم)
فرشته ی تاریکی... صدايت را مي شنوم
خواهي ديد
صدای سنگین سکوت...
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد ! جهان را با همه زيبايي و زشتي ، به روي يكدگر ، ويرانه مي كردم . نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه مي كردم . زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم. پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه مي كردم .
ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه مي كردم . سراپاي وجود بي وفا معشوق را ، پروانه مي كردم .
عجب صبري خدا دارد !
ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد،
گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه مي كردم .
عجب صبري خدا دارد !
مردم كش ، به جزانديشه عشق و وفا ،
معدوم هر فكري ، در اين دنياي پر افسانه مي كردم .
زشت كاري هاي اين مخلوق رادارد ، وگرنه من به جاي او چو بودم ،
يك نفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل وفرزانه مي كردم . عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !
پس چرا باید بین دو مرغ عشق جدایی درست کرد زندانی که لیلی را این ور و مجنون را در طرف دیگر و یک جلاد وسط آنها که حتی حق نداشته باشند همدیگر را نگاه کنند .
آسمان شب من ستاره ها همه بی فروغ و بی نورند
من دراین تاريکي
این قسمت بخونی اما بهش عمل نکنین این براتون گذاشتم گول شیطان نوخورین با تشکر Lucifer
در تاريكي ذهن من
میان تاریکی
رسم عاشقی نیست بایک دل دو دلبر داشتن گردو غبـــار روی پلـــک هایم مانــــع از دید شفاف چشـــم هایم می شوند گه گاه به سرفه می افتم...یا چشم های بسته اشــــک نیلوفر ها را می بینم برگه ای در زیر پایم از خــــط خطـــی های تو شاید فقط هنـــگام کشیدن این نقـــاشـــی 5 ســـال داشتی پـــوستر های خاـــک خـــرده ی بـــت من ...هاه چه خاطـــره انگیز است در بغلم لنـــگه ای آل اســـتار کـــهنه چقدر دوستـــش دارم...یـــادت می آید؟؟؟ وقتی مرا خـــریدی آل اســـتار هایم بـــراقم کمتر از موـــهای تـــاب دارم جذبـــت نکرد من با این کفـــش ها بلد نبودم برقصـــم چه عاشـــقانه دست هایت دور کمـــرم حلقه می شد و لب هایت بر روی گردنـــم جا خوش می کردند هنوز حســـم نمرده است...هنوز هم بوی عشـــق از لای دیـــوار های اتاق را می شـــنوم و من هرگز از یاد نخواهـــم برد زمانی که کفـــش های روبـــان دار صـــورتی را برایـــم خریدی شاید وقتی دیدی آل استـــار هایم پـــاره شده این فکر به ســـرت افتاده و من مثل بچه ها که برای اب نباتـــشان گریـــه می کنند برای کفـــش هایم گریـــه کردم دست در دست دوشیـــزه با کفـــش های صـــورتی...همان موقع که صدای گرامـــافون های های گریه ام رامی بلعید من چه بچـــگانه قهر کردم او چه رنـــدانه همه چیز را جـــدی گرفت یک پیک ...دو پیک...مســـت شدن هایت با دوشیزه یک پک...دو پک...ابـــر های غلیظ ســـیگار خنده ی تو...خنده ی او...ســـرازیر شدن اشـــک از چشـــم های من شاید خبر نداشتی همان موقع که ســـرت بر روی سینـــه ی او بود چگونه قلـــب من فرو ریخت یـــک شـــب..دو شـــب...من هنوز به نشستن پشـــت پنجـــره ی انبـــاری خـــو نگرفته ام یک لـــب...دو لـــب...لـــب هایم ولی هیچگـــاه دیگر با هم نخنـــدیدند یک چشـــم...دو چشـــم اما دیگر هیچـــگاه چـــهره ات را ندیدم یک اخـــم...دو اخـــم اما دیگر هیچگاه لـــب هایت اخـــم هایم را باز نکرد یه گـــوش...دو گـــوش...دیگر صـــدایت نمی آید یک لنگه..دو لنگه...تنـــها آل اســـتار هایم جفـــت مانده اند یک ســـال..دو ســـال...راستی؟ چند ســـال است که پشـــت این پنجـــره خـــاک می خـــورم؟ الهه ی تاریکی چشمانش را به لب های ارباب _کوه غرور_میدوزد چه بیخیال گفت الهه ی تاریکی محکوم به مرگ انگار الهه ی تاریکی هم از همان رقصنده های تالار بود هنگام ادا کردن این جمله ارباب گذشته اش را فراموش کرده بود گذشته ای که در ان دم از عشق الهه میزد و از تاریکی فام و پاکش سر مست میشد صدا ها برای الهه گنگ اند نمیشود...نمیبیند...حس نمیکند...از تالار جایی که در ان هوا برایش تعفن اور است بیرون می اید پاهایش او را میکشند طناب دار گردن الهه را نوازش میدهد بدون اینکه ارباب او را بکشد خودش زودتر از این دخمه رفت تنها نامه ای در اسمان شب نوشت که ارباب هنگام دیدنش وجودش لرزید من الهه ی تاریکی را باکی از مرگ نیست... در زندان چشمانت مرگ را تجربه کردم من محکوم میشوم به جرم بی گناهی به جرم هوس بازی های ارباب مغرور ارباب بترس...از یادگاری ام شب بترس...از سمفونی ناله هایم بترس...از چشمان سیاهم که لحظه ای رهایی نمی کند بترس الهه ی تاریکی بعد از دوشیزه ی سیاه کینه به خاک سپرده شد طفلکی زجر کش شد سرمه ی چشماش ریخته بود... زیره چشماش گود رفته بود.. .لباش کبود شده بود لای موهای مشکی پر کلاغیش رنگ سفید تو چشم میخورد برایش طلب امرزش کن کلاغ ها با بغض میخوانند... از دست دادن دوستشان غم انگیز است اکنون دخترک چشم ابرو مشکی و اخمو زیره خروار ها خاک خوابیده است کسی نمیخواد با الهه ی تاریکی وداع کنه؟؟؟؟؟؟؟ اشکال نداره الهه مهربون بود...از این نامردیا زیاد دیده بود خاک خودش روی بدن الهه میریزه...کسی نیست باهاش وداع کنه الهه ی تاریکی رفت تا دوباره صبح شه و دروغ ها از سر گرفته شن الهه دختر خوبی بود...برایش طلب امرزش کنید... از خدا براش میخوایم که توی اون دنیا در ارامش باشد هشدار!!! الهه داره میمره... الهه داره میمیره و اون حتی از اشکای شبش هم خبر نداره... نفس کشیدن برای الهه ممنوع شده... خودش اینو حس میکنه الهه ضعیف شده حتی قادر به تحمل وزن خودش هم نیست اما اون خبر نداره با هر اشکی که الهه براش میریزه ذره ذره ی وجودش اب میشه کاشکی این اشکا نبودن تا دل تنگیمو برای تو به همه نشون ندن... هر وقت کسی پشت سرت بد میگه بغضی که تو گلومه مانع طرفداریم از تو میشه میدونم دیگه تو نمیای اما نمیدونم چرا هنوز چشم به راهم میترسم دیکه هیچ وقت نبینمت خیلی وقتا دلم میخواد صداتو بشنوم اما میترسم اشکام عذابت بده همه ی اینارو برای تو مینویسم اما ایا تو اصلا خوندیشون؟ میدونم دیگه عشقه من تو دلت مرده اما عشقه تو,تو دله من نمرده تو عهدتو شکوندی اما من هنوز بهش پایبندم میدونم باید طاقت بیارم اما تا کی؟ تا زمانی که دیگه نا امید بشم و کاتر روی شاهرگم شروع به رقصیدن کنه؟ الهه رنگ باخته... اصلا مگه رنگیم بدون تو وجود داره که باهاش خو بگیرم؟ کمک... یکی الهه رو ارومش کنه... اون داره میمیره... خاطراتت دارن منو ترک میکنن در حالی که دارم بهشون التماس میکنم
اونا میرن و عطر تن تورو از من دریغ میکنن اونا میرن و منو با یه دنیا درد تنها میزارن تو زودتر خاطراتمو از ذهنت پاک میکنی و واسم چاره ای نمیذاری جز تنها نشستن و گریه کردن... در حالی که دیگه حتی تو خاطراتتم یادی از من نیست اره من باید تنها بمونم این سهمه منه از دنیا هیچ شکایتی ندارم هیچ گله ای نمیکنم یه لحظه یاد اون جمله ی لعنتی میوفتم دوست دارم... حالم ازش بهم میخوره هنوز از طمع بده این زهر ماری دهنم تلخ میشه... تلخ مث همه ی زندگیه من... اره بدون با وجوده اینکه دیگه نیستی من سالمم بدون با اینکه از درون تهی ام اما به ظاهر از عشق پرم بدون من نشکستم...خورد نشدم.... بدون هنوز وایستادم ... بدون برنده تو نیستی...من یه برنده م تو لباس بازنده بدون دیگه چیزی از چشمام به اسم اشک برات نخواهد چکید... بدون دیگه زندگی ای برام وجود نداره که بخوام توش با تو اینده واهی کنم من همه ی اون احساسات و علایق تقدیم تو کردم بیا ببین دیگه از من چیزی نمونده که بخوای خورد کنی... بیا هر کاری میخوای با من بکن... دیگه نه صدایی مونده واسه فریاد زدن نه اشکی واسه ریختن همه ی اینا توی همون زندگی نکبتی که جاش گذاشتم بودن... بدون من هنوزم هستم و خواهم بود... هرگز نمیمیرم الهه به جای اوج گرفتن سقوط کرد اما هنوز زنده س... پرهای الهه سوخ + نوشته شده در شنبه 19 شهریور 1390ساعت 11:06 توسط darknes |
مطالب پيشين
|